وبلاگ

چپ، ناسیونالیسم و دموکراسی در شبه‌قاره هند

81++B6rIx-L چپ، ناسیونالیسم و دموکراسی در شبه‌قاره هند

متن زیر گفتگویی است بین زونیاد ساکی و بنجامین زکریا دو تن از فعالین و نظریه پردازان چپ در هند و بنگلادش که در مرکز فرهنگی هامبورگ برلین در ماه آگوست گذشته انجام شد. در این گفتگو، شرکت کنندگان به بحث درباره شرایط سیاسی بنگلادش و امید به شکل گیری یک جنبش متحد چپ که قادر به مقابله با مشکل روزافزون سیاسی و زیست محیطی دوران معاصر است، می پردازند. در یک نگاه کلی تر، این گفتگو منبعی کم یاب و مفید برای آموختن درباره تاریخ فکری و اجتماعی جنوب شرق آسیا و تلاش های حاد و تاریخی این منطقه برای برقراری همبستگی و ایجاد ارتباطات بین المللی است.

مجری مراسم: باعث افتخار است که امشب زونید ساکی را در جمع خود داریم. ساکی در سال های دهه 1990 و به همراه جنبش دموکراسی خواهی که حکومت نظامی را در بنگلادش سرنگون کرد وارد سیاست شد. در سال 1998 او به عنوان رئیس سازمان دانشجویان چپ‌گرای بنگلادش، فدراسیون چهاترا، انتخاب شده و به مبارزه علیه آزار جنسی در محیط های دانشگاهی، تجاری سازی آموزش، و تخریب محیط زیست پرداخت. ساکی سپس حزب سیاسی به نام جنبش همبستگی را تاسیس و به عنوان عضو کمیته ضد امپریالیستی برای حفاظت از منابع ملی در مقابل غارتگری داخلی و خارجی به فعالیت پرداخت. در سال 2015 ساکی در انتخابات شهرداری داکا شرکت کرد اما نتایج انتخابات را به دلیل اتهام تفلب گسترده به وسیله حکومت نپذیرفت. او ادیتور انتشارات چپ انتقادی بنگلادش و یکی از بنیان گذاران اتحات دموکراتیک احزاب چپ بنگلادش است.

دیگر مهمان امشب ما بنجامین زکریا محقق در دانشگاه تریر است. او در دانشگاه ریاست جمهوری کلکته و نیز کالج ترینیتی در دانشگاه کمبریج انگلستان تاریخ خوانده است. زکریا نویسنده آثاری چون نهرو (2004)، توسعه هندوستان: تاریخ اجتماعی و فکری (2005) و بازی کردن با کارت ملت: پیچیدگی های ناسیونالیسم در هندوستان (2011) است. پژوهش های فعلی او متمرکز بر تبعیدی های هندی در آلمان، جنبش کمونیست جهانی و تعاملات و ارتباطات میان فاشیست ها در فاصله دو جنگ جهانی است.

بنجامین زکریا: از خیرمقدم گرم شما سپاسگزارم. صحبت کردن درباره دیگران بر مبنای رزومه آن ها خیلی خطرناک است چون رزومه ها برای این نوشته می شوند که فرد را بسیار جالب جلوه دهند. من خیلی وقت ها از خواندن رزومه خودم تعجب می کنم و می پرسم واقعا این من هستم؟! به هر حال، امروز ما اینجا هستیم تا درباره بنگلادش و هند سخن بگوییم و از آن جایی که ساکی امروز با ماست مایلم او بیشتر حرف بزند. من مورخ هستم و ما مورخان درباره گذشته سخن می گوییم. ما درباره مرده ها حرف می زنیم و همچنین دوست داریم منابع ما مرده باشند چون در آن صورت نمی توانند نتایج تحقیقات ما را به چالش بکشند!

چیزی که ما امروز درباره آن سخن می گوییم موجودیتی است به نام چپ. بحران فراگیری که امروز وجود دارد این است که دیگر مانند گذشته تعریف قابل تشخیصی از چپ وجود ندارد. کسی به درستی نمی داند چپ کیست و معنای ایستادن در سمت چپ سیاست چیست. در گذشته در سراسر جهان اهداف مشخص، شیوه های خاصی از اندیشیدن، و فرم های خاصی از جنبش های اجتماعی به نام چپ وجود داشت که ما مایل به پیوستن به آن ها بودیم. اما فکر می کنم امروز دیگر این گونه نیست. قسمتی از این آشفتگی از آن جا ناشی می شود که ما دیگر مجاز به سخن گفتن درباره مارکسیسم نیستیم. من فکر می کنم، از بسیاری جهات، تاریخی که ما می توانیم برای گفتن داستان مقاومت در گذشته آن اتکا کنیم، ما را به منابع مقاومت در زمان حال نیز رهنمون می کند. این مقاومت به طور مشخص ایستادگی در مقابل سرمایه داری جهانی شده است. اما نکته اینجاست که این کار تنها به اتکای یک چهارچوب کلی یا یک فرروایت تاریخی ممکن است که به هر حال باید از جایی بیاید.

من شخصا هیچ مشکلی با دنیایی ندارم که در آن روایت های کلی غیر از مارکسیسم وجود داشته باشد، اما به نظر نمی رسد ما فعلن آن ها را داشته باشیم. بنابراین ما امروز با دو مشکل روبرو هستیم، یکی اینکه ما توانایی اندیشیدن سیستماتیک درباره تغییرات بلند مدت را از دست داده ایم و دیگر اینکه ما دیگر نمی دانیم چه کسی چپ است و چپ دقیقا کجاست. این دو مشکل مشخص با هم وضعیتی را می سازند که ما امروز می خواهیم در یک بستر مشخص، یعنی بنگلادش و آن سوی مرز یعنی بنگال غربی (هند) درباره آن سخن بگوییم. امروز اینجا فردی را در جمع خود داریم که قبلا درباره او خوانده ایم، کسی که دارد کاری را انجام می دهد که نه تنها هیجان انگیز است بلکه تا جایی که من می فهمم خطرناک هم هست. سوال اول من این است، امروز معنای چپ بودن در بنگلادش چیست؟

ساکی: ابتدا باید بگویم که من یک فعال سیاسی هستم. از تجربه مبارزات سیاسی که در آن بوده ام من می توانم چیزهایی را با شما در میان بگذارم. در بنگلادش چپ بودن تا حد زیادی به مارکسیست بودن ارتباط دارد. سیاست چپ گرا در شبه قاره هند در 1921 آغاز شد و سیاست ناسیونالیستی هم در اواخر قرن نوزدهم آغاز شد. در اوایل قرن بیستم جنبش بسیار قدرتمند انقلابی و مسلحی در هند وجود داشت که البته مارکسیست نبود. در آن دوره فشار سنگینی از سوی استعمارگران بر روی جنبش مسلحانه وجود داشت. تعداد زیادی از اعضای آن دستگیر و به نواحی مختلف تبعید شدند. در واقع ایده های این افراد بود که متحول شده و در نهایت زمینه ساز تشکیل حزب کمونیست هند شد. البته حزب کمونیست هند ابتدا نه در هندوستان بلکه در اتحاد شوروی تشکیل شد. جنبش کمونیستی در بنگال هم دقیقا همزمان با حزب کمونیست هند به وسیله یکی از فعالین سیاسی بنگلادشی که از سنین کودکی در کلکته زندگی کرده بود آغاز شد.

بنجامین زکریا: به طور خلاصه اضافه کنم که بخش زیادی از سازماندهی فعالیت های کمونیستی هند هم در آلمان انجام می شد. تعداد زیادی کمونیست های هندی در برلین بودند و اولین سازمان های سیاسی کمونیستی هند را در آنجا تشکیل دادند. این نشان می دهد که جنبش کمونیستی تا چه اندازه بین المللی بود.

ساکی: همین طور باید گفت که کلکته شهر بسیار مهمی در جریات سیاسی هند بود و در قرن نوزدهم پایتخت هند به شمار می رفت. به هر روی، چپ در بنگلادش به طور کلی به معنای مارکسیسم است با این حال در غرب امروز چپ و مارکسیسم معادل یکدیگر نیستند و شاخه های گوناگونی از تفکر چپ در آن جا وجود دارد که فراسوی مارکسیسم هستند و ایده ها و ابزارهای مارکسیسم را به چالش می کشند. مارکسیسم عموما ترجیح می دهد تا کل ایده ها و کنش ها را حول محور مبارزه طبقاتی مفصل بندی کند حال آنکه به نظر می رسد در غرب و در آلمان مبارزه طبقاتی تنها وسیله و تنها ابزار تحلیلی به شمار نمی رود.

بنجامین زکریا: من سوالاتی دارم که از بحث تو می آید و به دنبال ادامه دادن آن است. چگونه کشوری مثل بنگلادش که بر اساس مبارزه برای حق زبانی تشکیل شد، امروز جایی برای مارکسیسم دارد یا ندارد؟ تا چه اندازه مارکسیسم خطری برای احزاب مذهبی تلقی می شود؟ و سوال سوم اینکه امروز جایگاه جنبش چپ در بنگلادش را چگونه ارزیابی می کنید؟ به مردمی که لازم است از جنبش شما حمایت کنند چه خواهید گفت؟

ساکی: ابتدا می خواهم بستر تاریخی جنبش کمونیستی بنگلادش را شرح داده و سپس به بحث شما بازخواهم گشت. در دهه سی تحولی در گروه های انقلابی مسلح در هند اتفاق افتاد و آن ها به مارکسیسم گرایش پیدا کردند. این شرایط باعث شکوفایی حزب کمونیست هند شد و تحت فشار این حزب بود که کنگره ملی هند که حزب اصلی هندوستان بود تصمیم به مبارزه همه جانبه با استعمار بریتانیا گرفت. در سال 1941، حزب کمونیست هند موضع خود را نسبت به استعمار بریتانیا تغییر داد چون همزمان با حمله آلمان به اتحاد شوروی حمله این ایده شکل گرفت که در این شرایط اولویت باید نجات حکومت شوراها و سوسیالیزم باشد. در حالی که تا آن زمان حزب کمونیست هند و نیروهای ناسیونالیست علیه استعمار بریتانیا مبارزه می کرند، حزب کمونیست هند هدف مبارزات خود را از بریتانیا به فاشیسم آلمان تغییر داد.

این مساله مباحثات زیادی را در حزب ایجاد کرده و حتی فراکسیونی تشکیل شد از کسانی که با این استدلال که فاشیسم آلمان در خاک ما حضور ندارد معتقد به ادامه مبارزه با استعمار انگلیس بودند. با این حال، در نهایت و به نام انترناسیونالیسم، حزب کمونیست هند تصمیم به نرم کردن مواضع خود در مقابل بریتانیا گرفت. به گمان من این یک اشتباه بزرگ در جنبش کمونیستی هند بود. در 1946 شورش ها و درگیرهای بزرگی در هند و بنگال بین هندوها و مسلمانان که به لحاظ جمعیت دو مذهب اصلی شبه قاره را تشکیل می دادند اتفاق افتاد. مسلمانان هند از قبل به این نتیجه رسیده بودند که در چهارچوب کنگره ملی هند حقوق آن ها محفوظ نخواهد بود. بنابراین افراد طبقات بالای جامعه مسلمان حزبی را به نام مسلم لیگ در سال 1905 تشکیل دادند. اگرچه کنگره ملی هند مذهبی نبود اما عمدتا به وسیله افراد طبقات بالای جامعه هندو رهبری شده و از منافع آنان دفاع می کرد. بنابراین از ابتدا شکاف بزرگی در جنبش ناسیونالیستی ضد استعماری هند وجود داشت. بریتانیایی ها هم سعی کردند سیاست های اداری خود را بر مبنای این شکاف بنا کنند و در نهایت منازعات سال 1946 شرایطی را به وجود آورد که دیگر امکانی برای اتحاد نبود.

مسلم لیگ کشور تازه ای را به نام پاکستان پیشنهاد کرد و در سال 1947 هند و پاکستان از هم جدا شدند. بنگال نیز تقسیم شد، بخش شرقی با اکثریت مسلمان به پاکستان رسید و بخش دیگر به هند. با این حال بنگلادش هزاران کیلومتر از پاکستان فاصله داشت و غیر از مذهب پیوند واقعی دیگری میان بنگلادش و پاکستان وجود نداشت. در بنگلادش شرایطی وجود داشت که در آن اغلب مالکان هندو و اغلب دهقانان مسلمان بودند. در واقع یک مبارزه طبقاتی بر بستر مذهب در بنگلادش وجود داشت که مسلم لیگ از آن استفاده کرد. حزب کمونیست هم در این زمان از مطالبات دهقانان دفاع کرده و برمطالبات اقتصادی تاکید می کرد. ادعای مسلم لیگ این بود که با تشکیل پاکستان مردم هم به آزادی دست خواهند یافت و هم مطالبات اقتصادی شان برآورده خواهد شد. در مقابل، حزب کمونیست هیچ پیشنهاد سیاسی مشخصی نداشت و هنگامی که منازعات بین مسلمانان و هندوها در 1946 شروع شد کمونیست ها تنها از سیر رویدادها پیروی کردند.

بنجامین زکریا: من مقداری با این دیدگاه موافق نیستم. جزوه ای وجود دارد نوشته شده به وسیله حزب کمونیست هند در سال 1946 که بسیار خلاقانه است. دیدگاه این جزوه متکی بر اصل شوراهای ملی بود. اصلی که در آن زمان دیگر سیاست شوروی هم محسوب نمی شد. این جزوه خط حزب را در آن زمان تعریف کرده و از شبه قاره هند به عنوان یک موجودیت چندین ملیتی سخن می گفت. بر اساس این دیدگاه، این ایده که شبه قاره از دو ملت هندو و مسلمان تشکیل شده بی معناست چون ملت های زیادی در جنوب آسیا وجود دارند. بنابراین اگر حق تعیین سرنوشت ملت ها را در نظر بگیریم تنها راه حل منطقی داشتن یک دولت چندین ملیتی خواهد بود. بنابراین برای شکل دادن یک موجودیت سیاسی کارآمد نیازی به اعمال حق تعیین سرنوشت ملی نیست.

ساکی: من موافقم. این موضعی بود که حزب کمونیست هند باید می گرفت. اما این حزب نتوانست این برنامه سیاسی را به دستور کار جامعه تبدیل کند. در واقع این دیدگاه ها در حد پیشنهاد باقی ماندند. شاید توانایی آن ها برای اجرای این برنامه محدود بود اما اگر آن ها واقعا چنین برنامه ای را دنبال می کردند شرایط بعد از 1947 متفاوت می بود. بعد از 1948 حزب کمونیست هند به این نتیجه رسید که مبارزه مسلحانه تنها راه حل برای دست یابی به سوسیالیسم است. حزب کمونیست بنگال شرقی (بنگلادش) هم همین سیاست را در پیش گرفت اما دولت جدید پاکستان این جنبش را با بی رحمی سرکوب کرد.

بنجامین زکریا: من شخصا به این روایت تاریخی بسیار علاقه مند هستم. چون همه جنبش های چپ بسیار با مساله تاریخ درگیر هستند تا جایی که احساس می کنیم برای چپ درست کردن گذشته از حال و آینده هم مهم تر است. بر این اساس، یکی از سوالات من این است که تا چه اندازه این تاریخ در درک مسیر چپ در بنگلادش امروز مهم است؟

ساکی: این تاریخ بسیار مهم است و من به آن بازخواهم گشت. قبل از 1946 شکاف عظیمی بین هندو ها و مسلمانان وجود داشت، این شکاف به بزرگترین تضاد شبه قاره تبدیل شد در حالی که بزرگترین نبود. در واقع سیاست های کنگره ملی هند از یک سو و مسلم لیگ از سوی دیگر بود که شکاف مذهبی را به بستر اصلی سیاست در هند تبدیل کرد. حزب کمونیست توانایی غلبه بر این شرایط را نداشت و به اعتقاد من حتی در صورتبندی سیاسی مساله هم شکست خورد و بنابراین نتوانست نقش مهمی را در تغییر صف آرایی های سیاسی شبه قاره ایفا کند. بعد از 1947، شرایط به کلی در بنگال شرقی تغییر کرد. مالکان بزرگ که هندو بودند بنگلادش را ترک کرده و به بنگال هند رفتند در واقع طبقه حاکم تغییر کرد بدون این که انقلاب اجتماعی رخ داده باشد.

جالب این جاست که با رفتن آن ها تعداد اعضای حزب کمونیست بنگال هم از 12000 نفر به کمتر از سه هزار نفر کاهش یافت و این نشان می داد که گرایشات کمونیستی در میان طبقات بالای هندو به نسبت قوی بود. به طور همزمان، این حزب به دلیل خط مشی مسلحانه اش تحت حملات شدید دولت پاکستان قرار گرفت. به این ترتیب، تا سال 1949 جنبش کمونیستی بنگلادش عملا نابود شد. در این شرایط، حس استیصال بنگلادش را فراگرفت. بنگالی هایی که با وعده های مسلم لیگ برای حل مشکلاتشان بعد از تاسیس پاکستان با این جنبش همراه شده بودند به سرعت ناامید شدند. دهقانان همچنان گرسنگی می کشیدند و دانشجویان هم امیدی برای یافتن شغل نداشتند.

در سال 1948 رهبر پاکستان محمد علی جناح ملقب به قاعد اعظم اعلام کرد که اردو زبان رسمی پاکستان خواهد بود. مردم بنگال شرقی اعلام کردند که اگر اردو زبان دولتی باشد آنگاه آن ها هیچ شغل دولتی را به دست نمی آورند و تبعیض بزرگی علیه شان اعمال خواهد شد. مردم در بنگال شرقی شروع به اعتراض کردند. اما در حقیقت جنبش زبان کانالی بود که در آن نارضایتی از گرسنگی، گرانی غذا، شکنجه و سرکوب سیاسی از طریق آن خود را بیان کردند.

در 1952، شورش بزرگی اتفاق افتاد که مطالبه آن اعلام زبان بنگالی به عنوان یکی از زبان های رسمی کشور جدید پاکستان بود. عده زیادی در طی جنبش زبان بی رحمانه کشته شدند اما در نهایت پاکستان مجبور شد خواسته بنگالی ها را بپذیرد. این لحظه شرایط جدیدی را در بنگلادش خلق کرد. طبقه حاکم تازه ای از قشر مسلمان جای طبقه حاکم قبلی هندو را در بنگلادش گرفت و جنبش زبان هم روابط بنگلادش با پاکستان را از نو تعریف کرد. بنابراین شرایط سیاسی در بنگال جهت تازه ای به خود گرفت. جهتی که بیشتر سکولار بود.

تا قبل از 1947 هویت اسلامی در بنگلادش وجه غالب بود اما بعد از 1948 و مشخصا بعد از شورش 1952 هویت بنگالی در مقابل هویت اسلامی مطرح و بسیار قدرتمند شد. البته هویت اسلامی هم ناپدید نشد. در دهه پنجاه میلادی کشور جدید پاکستان در وضعیت بسیار بی ثباتی بود و همه تلاش ها برای تثبیت قانون اساسی و تاسیس یک دولت با ثبات در آن شکست خورده بود. در 1958در پاکستان شرقی یا همان بنگلادش مداخله نظامی صورت گرفت و نظامیان تا سال 1969 قدرت را در دست گرفتند. در این دوران، جنبش اصلی سیاسی در میان دهقانان، دانشجویان و کارگران جنبش چپ بود. این جنبش به مبارزه علیه حکومت نظامی ادامه داد تا اینکه در 1969 حکومت نظامی سرنگون شد.

در 1970 انتخابات برگزار شده و عوامی لیگ به رهبری شیخ مجیب الرحمن در انتخابات پیروز شد اما دولت پاکستان از تفویض قدرت به این حزب امتناع کرده و در نتیجه شرایط سیاسی بسیار پیچیده شد. پاکستان به جای قبول نتایج انتخابات دست به قتل عام بی رحمانه ای زد و در نهایت بعد از یک دوره جنگ رهایی بخش علیه دولت پاکستان، بنگلادش استقلال خود را در سال 1971 به دست آورد.

چپ در فرایند این جنبش نقش بسیار مهمی را ایفا کرد. از نظر ساختار سازمانی چپ بهترین سازمان دانشجویی را در اختیار داشته و در همه دانشگاه ها و مراکز آموزشی نفوذ داشت. بزرگترین سازمان های دهقانی و کارگری متعلق به چپ گرایان بود و حتی اغلب فعالیت های فرهنگی هم به وسیله چپ ها انجام می شد. اما چپ حتی در این شرایط هم در تشخیص این که مبارزه اصلی بر سر چیست شکست خورد. این که مساله اصلی مبارزه طبقاتی و تلاش برای برقراری سوسیالیسم بود یا جنگ رهایی بخش برای استقلال از پاکستان.

بنجامین زکریا: اگر بخواهیم این شرایط را به زبان تئوریک بیان کنیم باید بگوییم که احزاب کمونیستی در جنوب آسیا به طور کامل در جنبش های استقلال طلبانه غرق شدند در حالی که مساله تضاد طبقاتی و استثمار هنوز حل نشده بود. در واقع موفق ترین لحظات جنبش چپ در بنگلادش در ائتلاف هایی بود که برای استقلال ملی و حق تعیین سرنوشت با نیروهای ملی گرا برقرار کرده بود. آیا می توان گفت که وقتی اهداف این ائتلاف ها حاصل شد چپ ها از ایده های جدید خالی شدند؟ چون به نظر می رسد که ائتلاف به گونه ای کمونیست ها را در خود غرق می کرد که دیگر نمی توانستند از آن خارج شوند.

ساکی: من استدلال متفاوتی دارم. چیزی که من می خواهم به آن بپردازم شیوه ای بود که کمونیست های هندی و بنگلادشی مارکسیسم را درک می کردند. درک آن ها از مبارزه طبقاتی محدود و صرفا اقتصادی بود.

اما به گمان من مبارزه طبقاتی مقوله ای فلسفی یا سیاسی نیست. بر اساس دیدگاه مارکسیسم هر مبارزه ای یک مبارزه طبقاتی است. مبارزه طبقاتی خود را در اشکال متفاوتی نشان می دهد. این مبارزه خود را در شکل جنبش رهایی بخش ملی، مبارزات مذهبی، جنبش رهایی زنان، جنبش محیط زیستی، حقوق همجنسگرایان و غیره نشان می دهد.

از دیدگاه مارکسیسم همه این جنبش ها مکان مبارزه طبقاتی هستند و ما باید به این فکر کنیم که چگونه می توانیم آن ها را رهبری کنیم. بنابراین، جنبش رهایی بخش ملی شکل مبارزه طبقاتی در دهه های 1950 و 1960 در بنگلادش بود. و به گمان من، چپ در درک این واقعیت شکست خورد. همان طور که می دانید در آن سال های تقسیم بزرگی در جنبش کمونیستی وجود داشت. جناح طرفدار چین و جناح طرفدار روسیه. شکافی که جنبش کمونیستی را به عنوان یک کل تضعیف کرد. جناح طرفدار مسکو به این نتیجه رسید که باید از جنبش رهایی بخش ملی به رهبری عوامی لیگ پشتیبانی کند. در حقیقت آن ها در ائتلاف با عوامی لیگ غرق شدند. از سوی دیگر جناح طرفدار چین معتقد بود که جنبش رهایی بخش ملی کافی نیست و باید برای استقرار سوسیالیسم تلاش کرد. بنابراین باید به سوی مبارزه طبقاتی و مبارزه مسلحانه حرکت کنیم.

آن ها پرسش های مهمی را در مقابل جنبش کمونیستی بنگلادش مطرح کردند اما پاسخ آن ها به این موقعیت هم خود مساله ساز بود و سبب طرح پرسش های تازه ای شد. در واقع، شیوه عملکرد آن ها سبب انزوایشان از مردم شد. آن ها که تحت تاثیر جنبش مائویستی هند موسوم به ناخالباری (Naxalbari) بودند، جنبش رهایی بخش ملی را به عنوان برنامه کار اصلی در نظر نگرفتند و این خطای تحلیلی آنان را در مسیر اشتباهی قرار داد.

بنجامین زکریا: اگر به جنگ های رهایی بخش بنگلادش از دیدگاه هندی ها نگاه کنیم پرسش دیگری هم مطرح خواهد شد. جنگ رهایی بخش در بنگلادش فرصت لازم را به حکومت هند داد جنبش مائویستی ناخالباری را سرکوب کند. پرسش من این است که آیا این مساله طنینی در چپ کنونی بنگلادش دارد؟ از سوی دیگر شما به انزوای مائویست های بنگلادش از مردم اشاره کردید اما به نظر می رسد این پاسخ خیلی کلی باشد. هر بار که چپ ها شکست می خورد دلیل آن را در انزوا از مردم جستجو می کنند.

ساکی: آن ها با مردم ارتباط داشتند و اگر شما به جنبش مائویستی ناخالباری در هند نگاه کنید متوجه می شوید که آن ها نفوذ قابل توجهی به ویژه در مناطق روستایی داشتند. اما بستر مبارزه در دهه شصت در بنگلادش متفاوت از هند بود. در هند مساله مائویست ها مبارزه مسلحانه برای تحقق سوسیالیسم بود اما در بنگلادش جنبش رهایی ملی و استقرار دولت ملی در دستور کار قرار داشت. اگر جنبش مائویستی رهبری جنبش رهایی بخش ملی را در بنگلادش بر عهده می گرفت مساله کاملا تغییر می کرد اما از نظر آن ها جدال ملی گرایان بنگلادشی با پاکستان در واقع جدال دو جناح بورژوازی بود.

بنجامین زکریا: چه چیزی می توانست آن ها را به حمایت از بورژوازی بنگلادش وادار کند؟ آیا از دیدگاه مارکسیسم دلیل قانع کننده ای وجود دارد که به اتکای آن بتوان از بورژوازی بنگال در مقابل بورژوازی پاکستان دفاع کرد؟

ساکی: مائویست های بنگلادش خود را مائوئیست می دانستند بدون اینکه از آموزه های مائو پیروی کنند. مائو در مقابل تهاجم ژاپنی ها جبهه متحدی را با چیان کای چک یعنی بورژوازی چین تشکیل داد. بنابراین از دیدگاه مائو رهایی ملی و استقلال ملی یک اولویت است. در بنگلادش احزاب راست گرا تلاش کردند تا احساسات ملی را در جهت منافع بورژوازی هدایت کنند. به گمان من جنبش چپ باید رهبری مبارزات ملی گرایانه را بر عهده می گرفت تا ضمن دستیابی به استقلال ملی به سمت دست آوردهای بیشتر حرکت کند.

بنجامین زکریا: یعنی سوسیالیزم باید هدف آینده باشد. سوسیالیسم فردا خواهد رسید. اما آیا ما هنوز به فردا نرسیده ایم؟ پرسش من این است. ما یک وضعیت اندوهبار در جنبش کمونیستی به ویژه در جنوب آسیا داریم. آن ها خود را عمیقا در جنبش های ملی دفن می کنند تا حدی که عملا به ناسیونالیست تبدیل می شوند. آن ها البته ناسیونالیست های بهتری از دیگر ناسیونالیست ها هستند اما هرکز نمی توانند از آن خارج شوند.

ساکی: در واقع استدلال من هم همین است. کمونیست ها نتوانستند پرسش ناسیونالیسم را به درستی صورتبندی کنند. از ابتدا قرار هم نبود که آن ها ناسیونالیست شوند چون ناسیونالیسم و جنبش رهایی بخش ملی یکی نیستند. این وظیفه جنبش چپ و کمونیستی بود که به مساله رهایی ملی پاسخ دهد به ویژه اگر رهایی ملی به عنوان جنبش اصلی و پرسش مرکزی مطرح شود. به گمان من، در سال های دهه 1960 پرسش اصلی در بنگلادش مساله رهایی ملی بود. اگر چپ می توانست رهبری جنبش رهایی ملی را برعهده بگیرد عوامی لیگ نمی توانست به جریان مسلط تبدیل شود.

بنجامین زکریا: مساله اینجا است وقتی که شما به عنوان یک حزب کمونیستی در یک جنبش رهایی بخش ملی قرار می گیرید شما برتری را به حزب ناسیونالیست می دهید به این دلیل که هدف شما همواره متعلق به فردا است. نکته دیگر این که خلاص شدن از گفتمان ناسیونالیستی که خود در تحکیم آن نقش داشته اید کار آسانی نیست. اگر شما بر اساس مراحل تاریخی فکر کنید به نظر می رسد که احزاب کمونیستی در دهه های بیست و سی کم و بیش در مرحله انترناسیونالیستی بودند. سپس این احزاب در چهارچوب ناسیونالیسم شوروی قرار گرفتند. تلاش من این است که بفهمم ما چگونه می توانیم از پرسش تاریخ و نقاط ضعف و قوت چپ در گذشته فراتر برویم.

حقیقت این است که امروز نسلی وجود دارد که تاریخ چپ ابدا برایش مهم نیست. آن ها اصلا علاقه ای به این ندارند که بدانند تروتسکی در 1903 چه چیزی به لنین گفت یا نگفت. ما به عنوان چپ تاریخ مان را می دانیم و از یک جهت بهتر است این تاریخ را فراموش کرده و تلاش نکنیم آن را به مردمی بفروشیم که قانع نشده اند که این تاریخ مسیر آینده است. بنابراین اجازه بدهید تا کانون توجه شما را تغییر دهم از کسی که عمیقا درگیر تاریخ جنبش کمونیستی در هند، بنگلادش و پاکستان است به کسی که امروز عمیقا درگیر فعالیت سیاسی در بنگلادش و جنوب آسیا است.

ما در موقعیتی هستیم که درک غالب در آن این است که اصلا اهداف چپ ارزش دنبال کردن ندارند. در خود چپ هم درک روشنی از این اهداف وجود ندارد. قبلا اشاره کردیم که در بخش بزرگی از جهان چپ دیگر به معنای مارکسیسم نیست و بیشتر نوعی سیاست هویت است. امروز اگر شما یک چپ آلمانی باشید از حق گروه های متعصب هندو برای احداث معبد در آلمان دفاع خواهید کرد صرف نظر از این که این معبد به وسیله دیوانه های راست گرا ساخته خواهد شد.

وقتی شما این نگاه را در بستر جنوب آسیا قرار می دهید آنگاه باید بگویید که بنگلادش به هر حال باید اسلامی باشد! البته نه آن قدر اسلامی که دست به حمله به دیگران بزند! سوال اینجاست که یک حزب کمونیست چه صدایی در این سناریو دارد؟ من می توانم به طور خلاصه به شما بگویم که در هند چپ در حلقه فرهنگ گرایی راست گرفتار شده و خود را نابود کرده است. من می توانم فراتر رفته و بگویم که در هند حزب کمونیست در واقع حزب کمونیست نبود این یک حزب سوسیال دموکراتیک آبکی بود بسیار شبیه حزب سوسیال دموکرات آلمان. پرسش من از تو به عنوان یک اکتیویست این است که مساله تغییرات اجتماعی را چگونه مطرح می کنی؟ قبلا به نکته جالبی اشاره کردید که مبارزه طبقاتی از نظر تو امری تجریدی نیست بلکه در همه منازعات جریان دارد. منازعه شما اکنون کجاست؟ در چه مکانی در حال مبارزه هستید؟

ساکی: پاسخ این سوال را می خواهم از طریق ادامه بحث قبلی بیان کنم. چیزی که من در پی آن هستم تدقیق تئوریک رابطه بین جنبش کمونیستی و جنبش رهایی بخش ملی است. آیا مبارزه برای استقلال ملی یک مبارزه طبقاتی است یا یک مبارزه ناسیونالیستی؟ به گمان من نقش کمونیست ها در جنبش رهایی بخش ملی به وسیله نظریه پردازان مارکسیسم به خوبی تبیین شده است...

بنجامین زکریا: تاکتیک کمونیستی این بود که اگر شما توانستید جنبش رهایی بخش ملی را به خوبی تبیین کنید آن وقت شما کار درست را انجام خواهید داد و اگر آن را به شکل غلط تبیین کنید آن وقت کار غلط را انجام خواهید داد اما نکته این جاست که کمونیست ها هیچ وقت نمی پذیرند که تبیین شان درست نیست. نکته دیگر این که به ویژه در جنوب آسیا استدلال احزاب کمونیستی برای پیوستن به جنبش های ملی گرا این بوده است که تضاد تاریخی در آنجا هنوز به مرحله ای نرسیده است که بتوان از سوسیالیسم سخن گفت. این مشخصا استدلال حزب کمونیست هند بود.

ساکی: به باور من این تنها یک بهانه است. اما باید به این پرسش پرداخت که تضاد اصلی سیاسی چیست و چه کنش سیاسی باید حول این تضاد شکل بگیرد؟ قبل از 1971، تضاد اصلی بین دولت پاکستان از یک سو و مردم بنگلادش از سوی دیگر بود. اگر شما با این تضاد مواجه نمی شدید از صحنه اصلی سیاست حذف می شدید.

اما بعد از 1971 وظیفه کمونیست ها چه بود؟ در بنگلادش آن ها به سوی مبارزه مسلحانه رفتند و در نهایت شکست خوردند. در عین حال، تحولات مهمی در جامعه اتفاق افتاد. بخشی از حزب عوامی لیگ که عمدتا بخش دانشجویی آن بود از این حزب جدا شد و به چپ گرایش پیدا کرد. آن ها حزب ناسیونالیست سوسیالیست را پایه گذاری کردند.

در بنگلادش طبقه حاکم جدید که به وسیله عوامی لیگ رهبری می شد تمام قدرت را در انحصار خود گرفت. با وجود این که قانون اساسی اشاره مسخصی به شیوه های سوسیالیستی اداره جامعه داشت آن ها همه منابع را تصرف کرده و مخالفان را سرکوب کردند. در 1974 مداخله نظامی تازه ای صورت گرفت و شیخ مجیب الرحمن و خانواده اش به قتل رسیدند. پس از یک دوران آشوب، ژنرال زیار الرحمن به قدرت رسید و حزب BNP را پایه گذاری کرد که امروز به همراه عوامی لیگ دو حزب اصلی بنگلادش را تشکیل می دهند. در 1991 زیار الرحمن به قتل رسید و کودتای دیگری به وقوع پیوست که ما علیه آن مبارزه کردیم. در اواخر دهه 90 این حکومت کودتا سرنگون شد. از آن زمان به "دموکراسی" در بنگلادش آغاز شد. اما در این به اصطلاح دموکراسی، انتخابات آزاد و عادلانه تنها برای دو حزب BNP و عوامی لیگ برگزار شده و بقیه جریانات سیاسی از جمله چپ به شکل مستقیم یا غیر مستقیم از حق مشارکت آزادنه در انتخابات محروم بوده اند. امروز همه احزاب معتقدند که در حکومت عوامی لیگ، به دلیل تغییراتی که در قانون اساسی داده است، هیچ انتخابات عادلانه ای برگزار نخواهد شد. در سال 2014، انتخابات سراسری برگزار شد اما احزاب اپوزسیون و از جمله ما در آن شرکت نکردیم در نتیجه 153 کرسی از 300 کرسی بدون رقابت به صاحبان کنونی شان رسید. در واقع کرسی های لازم برای تشکیل دولت قبل از انتخابات تعیین شده بود.

امروز در بنگلادش انحصار عظیمی از قدرت وجود دارد و این انحصار به وسیله قانون اساسی حمایت می شود. در قانون اساسی بنگلادش ماده ای وجود دارد که می گوید هیچ عضو پارلمان نمی تواند علیه حزب خودش رای بدهد و در صورت انجام این کار عضویتش لغو خواهد شد.. این ساز و کار سبب شده که تمام قدرت در دست نخست وزیر قرار بگیرد و رئیس جمهور هم قدرت خاصی نداشته باشد. به نظر من این مهم ترین مساله سیاسی در بنگلادش است. در 1971 ما استقلال را به دست آوردیم اما نتوانستیم دموکراسی تاسیس کنیم. چیزی که تاسیس شد یک دموکراسی بورژوایی است.

بنجامین زکریا: به نظر می رسد که در این مورد هند بسیار به بنگلادش نزدیک است.

ساکی: همین طور است. به گمان من چپ بعد از سال 1971 باید برای استقرار دموکراسی در کشور مبارزه می کرد. از این طریق چپ می توانست فضای عمل لازم را کسب کرده و جنبش های بعدی را تدارک ببیند. اما چپ به اندازه کافی به این مساله توجه نکرد. آن ها حتی پرسش دموکراسی را در ساحت سیاسی مطرح نکردند.اکنون در بنگلادش ما در تلاش برای نیل به این هدف هستیم.

به عقیده ما کشور به تغییرات ساختاری در دموکراسی خود نیاز دارد و تنها این تغییرات است که می تواند فضای عمل را برای همه احزاب فراهم کند. تنها پس از تحقق دموکراسی است که ما می توانیم مسائل بعدی را مطرح و حل کنیم. امروز انسداد سیاسی در بنگلادش سبب گسترش حس نا امیدی بین مردم شده است. دولت به اتکای قانون اساسی فعلی و به اتکای حمایت دولت هند می داند که برای ماندن در قدرت نیازی به رای مردم ندارد و اگر مردم به خیابان هم بیایند به وسیله دولت کشته خواهند شد.

این وضعیت بهترین شرایط را برای عروج اسلام گرایی افراطی در بنگلادش فراهم کرده است. به عقیده من وظیفه اصلی چپ امروز مبارزه برای استقرار دموکراسی است تا به اتکای آن بتواند هم علیه انحصارگری ناسیونالیست ها مبارزه کند و هم افراطی گری بنیادگرایان مذهبی.

 

logo-moblile-app چپ، ناسیونالیسم و دموکراسی در شبه‌قاره هند

اپلی کیشن اپل و اندروید قلمرو

با اپلیکیشن اندروید و اپل قلمرو
همه جا به محتوی این نشریه دسترسی خواهید داشت.

app-store چپ، ناسیونالیسم و دموکراسی در شبه‌قاره هند
google-play چپ، ناسیونالیسم و دموکراسی در شبه‌قاره هند
قلمرو را از طریق ایمیل دریافت کنید

مسئولیت محتوای همه آثاری که در قلمرو منتشر می‌شوند با پدیدآورندگان آن‌هاست. مجله قلمرو هیچ گونه مسئولیتی درباره درون‌مایه مطالب منتشرشده ندارد.

IdeaCenter_Horizontal_RGB چپ، ناسیونالیسم و دموکراسی در شبه‌قاره هند

© 2017 Ghalamro. All Rights Reserved.